Thursday، September 18، 2008

برای پیش باز پاییز

ساعت ها را جلو کشیده اند
و تو هنوز نیامده ای .
احساس غربت می کنم
در این غروب خیس پاییز
و با هزار زحمت
د ربارانی ام جا مانده ام
با خاطره تو که نیامده ای !

تابستان

تابستان خداحافظ !
خداحافظ ای
حرم داغ پر نیاز
در سراب عصر بلند.
خداحافظ ای
هوس تن لطیف آب
گرچه در دامان حوضی تنگ .
تابستان !
چه جای سبز خود
به بی برگی باغ ها می دهی ؟
تابستان !
چه همدلی و گرمی دمهای دوستان
به نوازش دست غریبه و
سرد پاییز می دهی ؟
در جان و جسم خسته ام
جایی برای تنهایی آن
غروب های زودرس نیست
گرچه به نام جبر زمان
و در پوشش اختیار تازه ای
می گویم
خداحافظ ای
تابستان .

Monday، September 15، 2008

دل تنگ

دلم برای خودم که تنگ می شود
مهیا می شوم تا دیدن خویش
با تکرار فراموشی تو.
با خودم که روبرو می شوم
یاد جای خالی تو خواهم افتاد
با پرسشهایی نا تمام .

سفر

گاهِ کام
کماکان
کام به کام .

تیری به کمان توام باید گذارد
و بند از میان برکشید
تا تو را سیر
سِیر بایدم کرد .

سفری در مه
بی خیال مقصد و
بی هراس وقت

کماکان ره پوی و کام جو
از کام به کام .

سراپای شادمان و سبک
از فهم یکتایی ِ بودن
و خیال انگیز تکیه زدن بر ماه
از احساس ارتباطی درون خیز و در تقابل .


این گونه سفر
می ارزدم تا بامداد خمار!

Monday، September 08، 2008

گذر

به سرعت باید بگذرم
از خیابانی
که زنم را
به من باز پس نداده است

Monday، August 25، 2008

3

شیرینی چو از میان برداریم
از عشق
تنها عُق بماند

محبوب گر با یار نباشد
از مهر
تنها هِر بماند

نبویم ات اگر تو را به لب هام
از بوسه در کنار
تنها سه بماند

Friday، June 13، 2008

هزارتکه

نگو نیستم
هزار تکه ام، هر یک به سویی
یاد تک تکتان
میان این تیک تاک مداوم
*
نگو نمی آید به این شعر
واژه ای که ایستاده تا سطر دگر
آلیاژام من
از دنیای هر کدامتان تکه ای
*
نه ساده است این
اگرچه ندانسته، توانسته باشم من
که فشار چند مرد بودن
نشسته بر این تن
*
دلم برای خودم که تنگ می شود
بی خیال آنچه من ام
یا که باید باشدم
آیینه می کنم جستجو
هزار تکه ام، هر یک به سویی
*
مستی بهانه نیست
وسیله ای است
مگر مرا بیابی
و نشانی، نشانم دهی
خوشا دست در دست هم
به دنبال رسیدنی
*
نه مگر هر واژه جانی دارد و
من هزار نام، به هزار پیشه؟
پس هِزار جانه ام، نه هِزار جامه
هَزار مگر با لحن خویش
تحریرم کند این داستان
*
حکایت دست و من گیسوی تو نیست، این
ان شأالله، یعنی مگر خدا بخواهد
ماشأالله، یعنی من خواسته ام و
ای کاش خداوندگار، هم

Sunday، May 25، 2008

کلاس درس


Monday، May 19، 2008

دلم آواز دشتی می خواهد
سایه بیدی یا که دست نوازشگر بادی
در همنشینی با رنگی های این چمن .

دلم آواز دشتی می خواهد
خنكای برکه ای یا که نم پوست کوزه ای
در جواب این راه پر عطش.

گرچه خشک و تر سوزی
عادت این خاک است
ترانه سازی اما
پیشه من نیست
چه رسد با رنگ سیاه.

من روزها لحظه می فروشم
و در میان تارهای عنکبوتی
شبکه ای خود تنیده را
حراست می کنم.

شب هم ای کاش خاموش باشد و خالی
تا دلم شور هیچ نزد
و برای فراغت هم که شده
کسی آواز دشتی بخواند در شور.