سالياني با خوي تند و خلق تنگ
حالا و همين جا
با تو قصد کرده ام لبخند بزنم
جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۱
خانه تنها در خود مي پوسد ـ تنهايي اش بر در و ديوار نقش مي زند و به آساني ، نقش و نگارش رنگ مي بازد ـ خانه ، تنها محتاج نور و هوا نيست ـ سرک کشيدن مردمان اش گر نباشد ، مي ماند و مي پوسد ـ
اين جا خانه من است انگار و من نشاني اش را در خاطرات خود نکاه داشته بوده ام ـ تنها مانده و به تنهايي خويش پوسيده خانه ام ـ پنجره بگشايم ، کف تا به سقف ، ديوارها را با آب بشويم ـ سيگاري بگيرانم ، ميان دو انگشت تا ميان دولب ، چشم به در ، بلکه بياييد و تنهايي را در به در کنيد
اين جا خانه من است انگار و من نشاني اش را در خاطرات خود نکاه داشته بوده ام ـ تنها مانده و به تنهايي خويش پوسيده خانه ام ـ پنجره بگشايم ، کف تا به سقف ، ديوارها را با آب بشويم ـ سيگاري بگيرانم ، ميان دو انگشت تا ميان دولب ، چشم به در ، بلکه بياييد و تنهايي را در به در کنيد
شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۱
دست و دلم مي لرزد ـ من که از خير نشاني گذشته بودم ، دل به دل باد داده بودم و هم پاي راه گشته بودم ، عجيب است چنين بيم ناک صورتک هاي غريبه باشم ـ مدام از خودم پرسيده ام مبادا نا امني ، در من ريشه دوانيده بوده است و من غافل بوده ام ـ مبادا اين ، ريشه در کودکي رفته از پيش رو داشته باشد ـ ريشه در پي و بن آدمي که من ام ـ نه ، دوست نمي دارم خودم را به خطا شناخته باشم ـ دست و دلم که بلرزد ، خويش را هم غريبه اي گم شده کوچه ها خواهم انگاشت ـ
پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۱
سهشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۱
در دوران کودکي هيچ گاه نخواسته بودم که خلبان باشم ، اما اين دليل رد دلبستگي من به پرواز نيست ـ پرواز براي من يعني بيرون شدن از محيط به قصد محاط شدن بر زمان و مکان ، و چه تجربه اي شيرين تر و پربارتر از اين ؟
دعوي و دعواي مردمان ، همه بر سر واژه هاست ـ بر سر باري که هر واژه با خود مي کشد و يا نقشي که در صف آرايي و خلق يک جمله به عهده دارد ـ ريزبيني و ميزان سخت گيري هم ، البته خصيصه اي است که هم پاي تساهل و ميزان بردباري ، تعريف ذهني مردمان و بالطبع برخوردشان با واژه ها را مي سازد ـ عزيز من بيا پاراگراف بالا را دوباره مرور کنيم ـ مي بيني ؟ همراهي يا جدايي ما بسته به نگاهي است که تو هنگام مواجهه با واژه پرواز خواهي داشت ـ خوب ، راست مي گويي ، شايد اين گونه به نظر بيايد که صحيح تر آن است که از توافق يا عدم آن ، نسبت به دريچه ديد حاضران در يک گفتمان سخن بگويم ـ من در آن بالا تعريف و نگاهي خاص از مفهوم پرواز بدست داده ام که شايد تو هم نظر باشي و شايد نه ـ منطق زندگي هم که منطق صفر و يک يا سياه و سفيد نيست ، پس شايد کمي هم نظر باشي يا آن که بيشتر مخالف ـ حالا کاري هم ندارم به اين که ميزان اين کمي يا بيشي را چه گونه مي توان سنجيد ـ در هر حال شايد اين گونه به نظر بيايد که تو ، در مقابل نگاه من به پرواز ، موضعي خواهي داشت و از پس آن حرفي ـ حرفي که با جمله ها ادا خواهد شد و جمله صفي از واژه هاست ـ به همين اعتبار مي گويم که دعوي ودعواي مردمان ، تنها و تنها بر سر واژه است ـ من به تو گفته ام : پرواز ـ تو شنيده اي : پرواز ـ من به قصدي خودآگاه يا ناخودآگاه ، باري بدان واژه داده ام از زاويه ديد خودم ـ تو به عمد يا سهو ، برداشتي از اين واژه خواهي کرد که زاييده زاويه ديد توست ـ عزيز من ، در اين زندگي که هميشه قصد و مجال و حوصله نشستن ، تشريح و توضيح تعاريف و در نهايت ، رسيدن به نقطه اي روشن نيست ـ
چه سرگردان ، نوشته ام تا بخواني ـ نام بيماري ام را دانسته اي : ايده آليسم ـ چه سرگردان شده ام از اين واژه ها ـ واژه هايي که با دعوي شان مي توانند بسي مخرب باشند ، چون يکي نخ پنبه اي نرم در آرزوي گردني ـ
دعوي و دعواي مردمان ، همه بر سر واژه هاست ـ بر سر باري که هر واژه با خود مي کشد و يا نقشي که در صف آرايي و خلق يک جمله به عهده دارد ـ ريزبيني و ميزان سخت گيري هم ، البته خصيصه اي است که هم پاي تساهل و ميزان بردباري ، تعريف ذهني مردمان و بالطبع برخوردشان با واژه ها را مي سازد ـ عزيز من بيا پاراگراف بالا را دوباره مرور کنيم ـ مي بيني ؟ همراهي يا جدايي ما بسته به نگاهي است که تو هنگام مواجهه با واژه پرواز خواهي داشت ـ خوب ، راست مي گويي ، شايد اين گونه به نظر بيايد که صحيح تر آن است که از توافق يا عدم آن ، نسبت به دريچه ديد حاضران در يک گفتمان سخن بگويم ـ من در آن بالا تعريف و نگاهي خاص از مفهوم پرواز بدست داده ام که شايد تو هم نظر باشي و شايد نه ـ منطق زندگي هم که منطق صفر و يک يا سياه و سفيد نيست ، پس شايد کمي هم نظر باشي يا آن که بيشتر مخالف ـ حالا کاري هم ندارم به اين که ميزان اين کمي يا بيشي را چه گونه مي توان سنجيد ـ در هر حال شايد اين گونه به نظر بيايد که تو ، در مقابل نگاه من به پرواز ، موضعي خواهي داشت و از پس آن حرفي ـ حرفي که با جمله ها ادا خواهد شد و جمله صفي از واژه هاست ـ به همين اعتبار مي گويم که دعوي ودعواي مردمان ، تنها و تنها بر سر واژه است ـ من به تو گفته ام : پرواز ـ تو شنيده اي : پرواز ـ من به قصدي خودآگاه يا ناخودآگاه ، باري بدان واژه داده ام از زاويه ديد خودم ـ تو به عمد يا سهو ، برداشتي از اين واژه خواهي کرد که زاييده زاويه ديد توست ـ عزيز من ، در اين زندگي که هميشه قصد و مجال و حوصله نشستن ، تشريح و توضيح تعاريف و در نهايت ، رسيدن به نقطه اي روشن نيست ـ
چه سرگردان ، نوشته ام تا بخواني ـ نام بيماري ام را دانسته اي : ايده آليسم ـ چه سرگردان شده ام از اين واژه ها ـ واژه هايي که با دعوي شان مي توانند بسي مخرب باشند ، چون يکي نخ پنبه اي نرم در آرزوي گردني ـ
جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۱
از سايه ها بيم دارم ـ از اين رنگ تحميلي خاکستري که گاه پاشيده مي شود بر من ، بيم دارم ـ هجومي ناخوانده است ، از پس آمدن سپلشت و زائيدن زني ، تا که مگر مهمان بنامم اش ـ سايه ها هميشه گرسنه اند و در گستره خويش به دنبال لقمه اي مي گردند ـ من از سايه ها ، بيم ناک ام ـ هراس و دل آشوبه اي به هم آميخته ، و شايد خوفي نهان ـ در برابر سيطره سايه ، اين گونه ام ـ
سايه با حرف سين آغاز مي شود ، هم چنان که سکوت ، هم چنان که سرما ـ و شايد بيهوده نيست که صدا را اين گونه با حرف صاد ، آغار نوشتن مي کنند ـ فاصله اما ، چرا در ميانه خويش ، با سين نوشته نشود ؟ سايه ها که مي خواهند معرف فاصله ها باشند ، و من که بيم دارم ـ نه ! من هراس ناک ام ، که در پايان حس خويش به حرف سين رسيده ام ـ
آه ! چه جالب ـ سفري با سين ، از سايه تا فاصله ، و آن گاه ادراک جغرافياي هراس !
سايه با حرف سين آغاز مي شود ، هم چنان که سکوت ، هم چنان که سرما ـ و شايد بيهوده نيست که صدا را اين گونه با حرف صاد ، آغار نوشتن مي کنند ـ فاصله اما ، چرا در ميانه خويش ، با سين نوشته نشود ؟ سايه ها که مي خواهند معرف فاصله ها باشند ، و من که بيم دارم ـ نه ! من هراس ناک ام ، که در پايان حس خويش به حرف سين رسيده ام ـ
آه ! چه جالب ـ سفري با سين ، از سايه تا فاصله ، و آن گاه ادراک جغرافياي هراس !
دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۱
جدايي يا رويارويي
ديگر خيال باطلي است ، بانو
حالا که خودت مي آيي
و در پايان هر جمله مي نشيني
در انتظار جمله اي ديگر
بر آستانه خط کشي کاغذ
تا مبادا آهنگ لحظه هايي که بر شاعر گذشته اند
بريده بريده و پاک شونده از ذهن
باز خوانده شود
هر چه تلخ ، هر چه دور
از آسمان چشم ها
باران تيغ هم که ببارد
ديگر آميختگي و در خودزايي ما
بر اين بستر جوهري پر نگار
انکار ناشدني است ، بانو
19/3/81
ديگر خيال باطلي است ، بانو
حالا که خودت مي آيي
و در پايان هر جمله مي نشيني
در انتظار جمله اي ديگر
بر آستانه خط کشي کاغذ
تا مبادا آهنگ لحظه هايي که بر شاعر گذشته اند
بريده بريده و پاک شونده از ذهن
باز خوانده شود
هر چه تلخ ، هر چه دور
از آسمان چشم ها
باران تيغ هم که ببارد
ديگر آميختگي و در خودزايي ما
بر اين بستر جوهري پر نگار
انکار ناشدني است ، بانو
19/3/81
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱
رو به مه ايستاده ام ـ انگار کن پشت پيچي تيز ايستاده باشي ، درست در نفس بر سينه کش تند گردنه اي ـ
پا به مه گذارده ام ، قصد سراشيب آن سوي اين گردنه نفس بر کرده ام در آرزوي پهن دشتي که در آن ريشه توانم کرد ، سايه اي توانم گسترد و به باري گران توانم نشست ـ انگار کن در دم ، دم به دم ، تمام اوراد تسکين دهنده و نيرو بخش را با صدايي بم و مردانه ، براي خويش تکرار مي کنم ـ در مه رفتن هم سودايي است هم چنان که تکيه زدن بر پژواک اورادي که مي خوانم ـ ديگر برايم تفاوتي هم نمي کند که بعدها نتيجه بگيرم که اين روزها بيشتر شيدا بوده ام يا سودايي ـ ـ ـ
عزيز من ، بانو ! تنها به تکرار به من بگو انگار کنم که آن سوي اين گردنه سر در مه فرو برده ، سراب تلخي نيست
پا به مه گذارده ام ، قصد سراشيب آن سوي اين گردنه نفس بر کرده ام در آرزوي پهن دشتي که در آن ريشه توانم کرد ، سايه اي توانم گسترد و به باري گران توانم نشست ـ انگار کن در دم ، دم به دم ، تمام اوراد تسکين دهنده و نيرو بخش را با صدايي بم و مردانه ، براي خويش تکرار مي کنم ـ در مه رفتن هم سودايي است هم چنان که تکيه زدن بر پژواک اورادي که مي خوانم ـ ديگر برايم تفاوتي هم نمي کند که بعدها نتيجه بگيرم که اين روزها بيشتر شيدا بوده ام يا سودايي ـ ـ ـ
عزيز من ، بانو ! تنها به تکرار به من بگو انگار کنم که آن سوي اين گردنه سر در مه فرو برده ، سراب تلخي نيست
سهشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۱
شهر من پر از اتوبان است ـ صحنه نمايش تعجيل و نابردباري حاصل از فشارهاي عصبي روزمره ـ کناره هاي اتوبان را معمولا نواري جدول بندي شده با ارتفاع حدودي پانزده تا بيست سانتيمتر از کف سواره رو اشغال کرده است که شايد حريم پياده ناميده شود و مورد استفاده اش بيشتر ايستادن باشد تا تردد ـ او اما هم چنان که پاهايش قسمتي از حاشيه بتوني يکي از همين اتوبان هاي آشنا و آبله روي را اشغال کرده بود ، بالا تنه اش را به تکيه گونه راست بر سر راه خودروهاي مجنون پهن کرده بود ـ جلوتر که مي رفتي در خط راست يا ميانه ، زبان اش را هم مي توانستي ببيني که از ميان دندان هاي کليد شده بيرون مانده بود و نوک به زمين مي زد ـ نيش ترمزي کرده بودم ، از او گذشته بودم اما درست مانند آنان که پيش از من رسيده بودند و نمانده بودند ـ به حيرت از آيينه عقب ، گذر ديگراني را دنبال مي کردم که خود پيشاپيش شان بودم و مي رفتم ـ
عزيز من ، تفاوتي هست ميان فرهنگ و مدنيت ـ سابقه يکي را به حساب ديگري نبايد گذارد و دل خوش کرد ـ راه زيادي است تا هنجاري در حوزه فرهنگ ، تبديل به رفتاري در حوزه شهرنشيني گردد ـ فاصله اي که تنها به مشارکت بايد پيمود ـ
مشارکت ، دوسويه است و انتخابي ـ نه اجبار کاري مي کند و نه تزريق حکومتي
نه ! ما هيچ کدام سوار خودروهامان نبوده ايم ، ما جملگي ، تن به زين آهن پاره هاي مجنون واداده ايم
عزيز من ، تفاوتي هست ميان فرهنگ و مدنيت ـ سابقه يکي را به حساب ديگري نبايد گذارد و دل خوش کرد ـ راه زيادي است تا هنجاري در حوزه فرهنگ ، تبديل به رفتاري در حوزه شهرنشيني گردد ـ فاصله اي که تنها به مشارکت بايد پيمود ـ
مشارکت ، دوسويه است و انتخابي ـ نه اجبار کاري مي کند و نه تزريق حکومتي
نه ! ما هيچ کدام سوار خودروهامان نبوده ايم ، ما جملگي ، تن به زين آهن پاره هاي مجنون واداده ايم
یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۱
مي خواهم تمرکز داشته باشم ـ نياز دارم که متمرکز باشم ، پس تنها به زمان و مکان حال فکر مي کنم چرا که گذشته و آينده از جنس انديشه اند و موجوديت شان در خيال ـ خاطره و آرزو ، غايت انديشه هاي پيش و پس روست بي گمان ـ مي خواهم در حال زندگي کنم بي آن که به دام دم غنيمت شماري صوفيانه در افتم ـ ريتم تنفس ام را دنبال مي کنم ـ دم و بازدم در حال جاري مي شوند و من فکر مي کنم که غم و ترس بزرگ ترين دشمنان تمرکزاند ـ غم ريشه نوستالژي است و ترس علت آينده نگري ـ سعي مي کنم بدون غم دم بگيرم و خالي از ترس ، بازدم را دنبال کنم ـ تکرار مي کنم ، تمدد حيات و تفرح ذات ، تمرکزي در حال ـ
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱
دعوايم مي کند که چرا بي وقفه از خواستن و خواسته هايم مي گويم ـ با صداي بلند مي پرسد که چرا پس به فکر بدست آوردن شان نيستم ؟ خوشحالم که دست کم مهربان است و تکرار مي کند که خواسته هايمان از يک جنس است
حالا که آرام ترم ، حالا که آرام تر است مي گويم که بعضي کارها و چيزها شدني هستند ، نه کردني ـ گاهي اوقات انجام دادن در کار نيست ، انتظار انجام شدن در بين است ـ انتظار هم نشستن و در سکون معلق شدن نيست همچنان که متمرکز شدن و ايستادن بر بالاي سر آرزوها نيز، نيست ـ انتظار شايد برپاداشتن خواسته اي است سوار بر موج هاي انرژي خود و رها کردن آن به سوي محيط اطراف آدمي
تهديدام کرده اند که نگويم دوست مي دارم ـ خواسته اند که نخواهم ، بروم جايي پشت زشتي اين شهر شلوغ گم شوم و نگفته باشم که مي خواسته ام ـ من اما مي خواهم ، به خودم که دروغ نمي توانم گفت
برآشفته اند و محکوم ام کرده اند که اگر مي خواهم ، چرا در دست نمي گيرم ـ خواسته اند مالک شوم اگر خواهان ام و چه سخت است که بفهمانم براي من ، ميان خواستن و به چنگ آوردن ، هفت دريا فاصله است ـ چه سخت است که بگويم تملک بر انسان ، برايم جايز نيست ـ چه سخت است که بگويم خوشا برخورداري انسان ها از هم ـ مگر حق بر آيينه وجود نتابيده بود روز ازل ؟ مگر ازل ، آن زمان بي آغاز نيست ؟ و مگر وجود ، جمع علامت دار موجوديت ها نيست ؟
مگر حق بر آيينه وجود نتابيده بود روز ازل ؟ آيينه هزار تکه شد و تصوير حقانيت ، تکثير فارغ از تشابه ـ مگر تکثر شکل نگرفته است ؟ عزيز من ، کمي هم به پلوراليسم فکر کن ـ نمي گويم تقليد ، مي خواهم که فکر کني
چه دردي دارم زماني که مي بينم قضاوت وابسته کرسي قاضي است ـ مدام به خودم مي گويم شاهد باش و قضاوت نکن که آيينه هزار تکه شده است ـ آرام باش بانو ، به ياد بياور آن شعر بزرگ را که از ميان تاريخ روسيه سربرآورده است :
(( آرام تر باشيم ، عميق تريم ))
عميق باشيم بانو و دنياي مردمان را با ديد چندوجهي بنگريم ـ ما به روياهاي بيداري مان هم سفريم و قفس را نمي خواهيم ـ ما که به شدن فکر مي کنيم و مي خواهيم
تو که رنگ تعلق زدوده اي از روزمرگي هاي زندگي ـ تو که با خواستن ات ، جفت بال آمده اي ميان آسمان خواسته هايم ـ
بيا در فکر هم باشيم که هم بستگي تصويري شاد از پروازمان بدست مي دهد و هم چراغي ، زيباترمان مي نمايد پيش روي خوانندگان من و فرزندان تو ـ ـ ـ
بانو !
حالا که آرام ترم ، حالا که آرام تر است مي گويم که بعضي کارها و چيزها شدني هستند ، نه کردني ـ گاهي اوقات انجام دادن در کار نيست ، انتظار انجام شدن در بين است ـ انتظار هم نشستن و در سکون معلق شدن نيست همچنان که متمرکز شدن و ايستادن بر بالاي سر آرزوها نيز، نيست ـ انتظار شايد برپاداشتن خواسته اي است سوار بر موج هاي انرژي خود و رها کردن آن به سوي محيط اطراف آدمي
تهديدام کرده اند که نگويم دوست مي دارم ـ خواسته اند که نخواهم ، بروم جايي پشت زشتي اين شهر شلوغ گم شوم و نگفته باشم که مي خواسته ام ـ من اما مي خواهم ، به خودم که دروغ نمي توانم گفت
برآشفته اند و محکوم ام کرده اند که اگر مي خواهم ، چرا در دست نمي گيرم ـ خواسته اند مالک شوم اگر خواهان ام و چه سخت است که بفهمانم براي من ، ميان خواستن و به چنگ آوردن ، هفت دريا فاصله است ـ چه سخت است که بگويم تملک بر انسان ، برايم جايز نيست ـ چه سخت است که بگويم خوشا برخورداري انسان ها از هم ـ مگر حق بر آيينه وجود نتابيده بود روز ازل ؟ مگر ازل ، آن زمان بي آغاز نيست ؟ و مگر وجود ، جمع علامت دار موجوديت ها نيست ؟
مگر حق بر آيينه وجود نتابيده بود روز ازل ؟ آيينه هزار تکه شد و تصوير حقانيت ، تکثير فارغ از تشابه ـ مگر تکثر شکل نگرفته است ؟ عزيز من ، کمي هم به پلوراليسم فکر کن ـ نمي گويم تقليد ، مي خواهم که فکر کني
چه دردي دارم زماني که مي بينم قضاوت وابسته کرسي قاضي است ـ مدام به خودم مي گويم شاهد باش و قضاوت نکن که آيينه هزار تکه شده است ـ آرام باش بانو ، به ياد بياور آن شعر بزرگ را که از ميان تاريخ روسيه سربرآورده است :
(( آرام تر باشيم ، عميق تريم ))
عميق باشيم بانو و دنياي مردمان را با ديد چندوجهي بنگريم ـ ما به روياهاي بيداري مان هم سفريم و قفس را نمي خواهيم ـ ما که به شدن فکر مي کنيم و مي خواهيم
تو که رنگ تعلق زدوده اي از روزمرگي هاي زندگي ـ تو که با خواستن ات ، جفت بال آمده اي ميان آسمان خواسته هايم ـ
بيا در فکر هم باشيم که هم بستگي تصويري شاد از پروازمان بدست مي دهد و هم چراغي ، زيباترمان مي نمايد پيش روي خوانندگان من و فرزندان تو ـ ـ ـ
بانو !
جمعه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۱
معبد آيينه
نمي ترسم از طوفان و تگرگ
نه به اعتبار همه سقف ها و ديوارها
بل تنها به خاطر دست تو
که به زير چانه زده اي
در انتظار آبي آرام
و راهي که به آهنگ پاي من
بخوابد بر تن اين خاک
چه تماشاي تو را دوست دارم
چنين پذيراي روياهاي بيداري
در ميان حلقه حلقه هاي آبي دود
که دست در گردن ترانه هاي دلتنگي
و ناآرامي هاي کودک اعماق انساني
که امروز تويي
باشد بانو
برايت معبدي از آيينه خواهم ساخت
با ساروج شعر
تا خداي مهر را ببيني
بي هراس طوفان و تگرگ
1381/1/29
نمي ترسم از طوفان و تگرگ
نه به اعتبار همه سقف ها و ديوارها
بل تنها به خاطر دست تو
که به زير چانه زده اي
در انتظار آبي آرام
و راهي که به آهنگ پاي من
بخوابد بر تن اين خاک
چه تماشاي تو را دوست دارم
چنين پذيراي روياهاي بيداري
در ميان حلقه حلقه هاي آبي دود
که دست در گردن ترانه هاي دلتنگي
و ناآرامي هاي کودک اعماق انساني
که امروز تويي
باشد بانو
برايت معبدي از آيينه خواهم ساخت
با ساروج شعر
تا خداي مهر را ببيني
بي هراس طوفان و تگرگ
1381/1/29
سهشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۱
خودم را مي بينم ، ايستاده روبروي آيينه اي انگار کن ـ شاهدام بر خويش و پيرامون ، دقيق و خرده گير و رنجور ، انگار کن
نوشتن تمرکز مي خواهد و نوشته ، سرشاري ذهن مي طلبد ـ تو نپرس که چرا حصيرهاي ريزباف بر تن پنجره هايم نشسته اند ، از خودت سووال کن گاه که ديد تک منطق مردمان ، به کرسي قضاوت پشت مي زند ، چاره من چيست ؟
محسن مخملباف در ستايش فروغ فرخزاد ، از اعتبار و اصالت باز گفتن دردها به جاي پيچيدن نسخه هاي درماني براي اجتماع ، سخن گفته است ـ شاعر امروز پيامبر نيست و داعيه مصلح اجتماعي بودن ، نياز مبرمي به بازبيني دارد ـ انسان امروز کوچکترين واحد سازنده اجتماع نيست ، اصلي ترين موجوديت سازنده واحدي به نام جامعه است و شهروند خوانده مي شود ـ هر انساني مي تواند آدم باشد ، دردي داشته باشد يا دردي را ببيند ـ هر آدمي مي تواند از خودش و ديگران پرسش کند ، به دنبال راه درماني بگردد و بر زخم هاي خويش مرهمي بگذارد ـ هر آدمي مي تواند صدايي داشته باشد و مکاشفه هاي شخصي اش را فرياد کند ـ دموکراسي در نظر من ، به خاطر ناديده انگاري هويت فردي در پايه هاي تئوريک و اصرار در به سعادت رساندن افراد از راه تکيه بر کليتي به نام اکثريت ، در دام افتاده است ـ من ، امروز آزادم هر کاري که بخواهم انجام دهم مگر آن که حق آزادي خواستن را از انساني ديگر گرفته باشم ـ عزيز من ، کمي هم به ليبراليسم فکر کن ـ بدترين اتفاق اين است که ما در حال رشد باشيم و جامعه را به دوران گذار رسانده باشيم ، در حالي که هنوز بخواهيم تنها از بسته هاي انديشه هايي استفاده کنيم که در فريزرها جا خوش کرده اند ـ
کاغذ سپيد براي من زمين است ، مردمان اطراف ام نيز ـ کيسه بذرها را بردار و به کمک ام بشتاب ـ خرد جمعي آدم ها در گذر زمان تصميم خودش را خواهد گرفت ـ
زندگي براي من زمين است ، زميني سخت که دوست اش دارم ـ اين همه مرا از سفتي زمين نترسانيد ـ ـ ـ
کم مانده است تا خواب تمام همسايگان را با فريادم آشفته سازم که :
(( زندگي زمين سفتي است که بايد بي هراس ، بر آن شاشيد))
نوشتن تمرکز مي خواهد و نوشته ، سرشاري ذهن مي طلبد ـ تو نپرس که چرا حصيرهاي ريزباف بر تن پنجره هايم نشسته اند ، از خودت سووال کن گاه که ديد تک منطق مردمان ، به کرسي قضاوت پشت مي زند ، چاره من چيست ؟
محسن مخملباف در ستايش فروغ فرخزاد ، از اعتبار و اصالت باز گفتن دردها به جاي پيچيدن نسخه هاي درماني براي اجتماع ، سخن گفته است ـ شاعر امروز پيامبر نيست و داعيه مصلح اجتماعي بودن ، نياز مبرمي به بازبيني دارد ـ انسان امروز کوچکترين واحد سازنده اجتماع نيست ، اصلي ترين موجوديت سازنده واحدي به نام جامعه است و شهروند خوانده مي شود ـ هر انساني مي تواند آدم باشد ، دردي داشته باشد يا دردي را ببيند ـ هر آدمي مي تواند از خودش و ديگران پرسش کند ، به دنبال راه درماني بگردد و بر زخم هاي خويش مرهمي بگذارد ـ هر آدمي مي تواند صدايي داشته باشد و مکاشفه هاي شخصي اش را فرياد کند ـ دموکراسي در نظر من ، به خاطر ناديده انگاري هويت فردي در پايه هاي تئوريک و اصرار در به سعادت رساندن افراد از راه تکيه بر کليتي به نام اکثريت ، در دام افتاده است ـ من ، امروز آزادم هر کاري که بخواهم انجام دهم مگر آن که حق آزادي خواستن را از انساني ديگر گرفته باشم ـ عزيز من ، کمي هم به ليبراليسم فکر کن ـ بدترين اتفاق اين است که ما در حال رشد باشيم و جامعه را به دوران گذار رسانده باشيم ، در حالي که هنوز بخواهيم تنها از بسته هاي انديشه هايي استفاده کنيم که در فريزرها جا خوش کرده اند ـ
کاغذ سپيد براي من زمين است ، مردمان اطراف ام نيز ـ کيسه بذرها را بردار و به کمک ام بشتاب ـ خرد جمعي آدم ها در گذر زمان تصميم خودش را خواهد گرفت ـ
زندگي براي من زمين است ، زميني سخت که دوست اش دارم ـ اين همه مرا از سفتي زمين نترسانيد ـ ـ ـ
کم مانده است تا خواب تمام همسايگان را با فريادم آشفته سازم که :
(( زندگي زمين سفتي است که بايد بي هراس ، بر آن شاشيد))
دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۱
نسيم که بيايد و
ابرهاي به هم رسيده که
هم آغوش شوند
بهتر است قانون جاذبه را از ياد ببري
و به آسمان تهييج شده چشم بدوزي
تا باران فواره زند
من به نفس هايت گوش مي دهم
هنگامه اي که هوا را به چنگ مي آوري
با انگشتان کشيده ات
و لبخند معجزه اي است
که تاج رنگين کمان
بر فرق زمين خواهد گذارد
اگر قرار باشد بار ديگر
به اين سراي باز گردم
مي خواهم سيمرغ باشم
تو را بجويم
و ستارگان را به نقش حجله اي
بر دل آسمان بدوزم
مگر ابليس
بر آن دو رشک نبرده بود ؟
و مگر حوا وسوسه خواستن را
در گوش آدم نگفته بود
تا زمين را تحفه بگيرند ؟
خوشا من که تو را دارم
و هفت آسمان
صله خواهشم است
1381/1/19
اشتراک در:
پستها (Atom)
