جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

هزارتکه

نگو نیستم
هزار تکه ام، هر یک به سویی
یاد تک تکتان
میان این تیک تاک مداوم
*
نگو نمی آید به این شعر
واژه ای که ایستاده تا سطر دگر
آلیاژام من
از دنیای هر کدامتان تکه ای
*
نه ساده است این
اگرچه ندانسته، توانسته باشم من
که فشار چند مرد بودن
نشسته بر این تن
*
دلم برای خودم که تنگ می شود
بی خیال آنچه من ام
یا که باید باشدم
آیینه می کنم جستجو
هزار تکه ام، هر یک به سویی
*
مستی بهانه نیست
وسیله ای است
مگر مرا بیابی
و نشانی، نشانم دهی
خوشا دست در دست هم
به دنبال رسیدنی
*
نه مگر هر واژه جانی دارد و
من هزار نام، به هزار پیشه؟
پس هِزار جانه ام، نه هِزار جامه
هَزار مگر با لحن خویش
تحریرم کند این داستان
*
حکایت دست و من گیسوی تو نیست، این
ان شأالله، یعنی مگر خدا بخواهد
ماشأالله، یعنی من خواسته ام و
ای کاش خداوندگار، هم

یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۷

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

دلم آواز دشتی می خواهد
سایه بیدی یا که دست نوازشگر بادی
در همنشینی با رنگی های این چمن .

دلم آواز دشتی می خواهد
خنكای برکه ای یا که نم پوست کوزه ای
در جواب این راه پر عطش.

گرچه خشک و تر سوزی
عادت این خاک است
ترانه سازی اما
پیشه من نیست
چه رسد با رنگ سیاه.

من روزها لحظه می فروشم
و در میان تارهای عنکبوتی
شبکه ای خود تنیده را
حراست می کنم.

شب هم ای کاش خاموش باشد و خالی
تا دلم شور هیچ نزد
و برای فراغت هم که شده
کسی آواز دشتی بخواند در شور.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷

نشسته بودیم به حلقه ای، بازو به بازوی هم. و او که پیش تر بود از ما به قیاس زمان و محک تجربه، آغاز آن حلقه.
خواست که دعایی کنیم آنک و جمله ای بیافزاییم هریک از پی دیگر. به راست اش نشسته بودم به روال تمامی لحظه های این سالها که دست راست اش خوانده است مرا.
سَر نیاز باز کرد به سِّرراز: به خداوند متعال، آن اله سرمدی... و نوبت به من رسید تا بخوانم یا که بخواهم. دست ها به هم آرمیده بر تخت سینه هامان با سرانگشتانی که نشان چشمان فروبسته را تکرار می کردند. کاسه سر تهی بود و نوبت به من رسیده بود. زبان به کام مانده بود و کاسه سر پر از خالیا، که سکوت ناب مقهور اراده من نبود.
به راه دانی آمد با صدایی آرام و نرم که :((هرکس جمله ای بیافزاید)) و سکان لطیف آن چرخش را گردانید در حلقه مان به پیش. و آن یکی گفت و آن دیگری، از پی ایشان دیگران. انجام به آغاز رسید و من هنوز بی کلام. درنگی کرد و با سکوتی مهربان رخصت داد به چرخش، مگر این آغاز را پایانی دهم. و در سر هیچ بود و در دل هیچ.
بر حلقه مان حلقه میزدند و باز بر آنان ، دیگرانی. جملگی حیران آن مخروط که تا کجا می بایست رسید با این مقامی که ساز شده بود.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷


گریه می آید میان کاسه چشمان من
خون نمی ماند دگر در رگهای تن
بی نشان افتاده از راه ام به دور
آتش خشم است فرزند دلهایی که تنگ
دلم سوخت.
چه خالی مانده است این تار نما که روزگاری خانه ام بود.
صاحب خانه ام اکنون از قرار متری 3800 در واحد کیلو یا همان 1200 من تبریز. تفاوت بسیاری است میان گرانقیمت بودن و یا با ارزش ماندن.
دلم سوخت.
سهمی از وقت خویش می خواهم از برای خویشتن.
عمر را به زمان محدود کرده ایم و من وقت خویش می فروشم از قرار روزی 3 مرغ کشتار روز.
دلم سوخت.

پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲

چه کنم این همه وسوسه گمشده در مشغله ها ؟
چه کنم این همه خواهش مانده پشت نه ؟:
چه کنم با دستی که قلم می جوید و ذهن گریز پای پریشان ام ؟
می خواستم بنویسم ـ تر شده ام

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۱

سالياني با خوي تند و خلق تنگ
حالا و همين جا
با تو قصد کرده ام لبخند بزنم
خانه تنها در خود مي پوسد ـ تنهايي اش بر در و ديوار نقش مي زند و به آساني ، نقش و نگارش رنگ مي بازد ـ خانه ، تنها محتاج نور و هوا نيست ـ سرک کشيدن مردمان اش گر نباشد ، مي ماند و مي پوسد ـ
اين جا خانه من است انگار و من نشاني اش را در خاطرات خود نکاه داشته بوده ام ـ تنها مانده و به تنهايي خويش پوسيده خانه ام ـ پنجره بگشايم ، کف تا به سقف ، ديوارها را با آب بشويم ـ سيگاري بگيرانم ، ميان دو انگشت تا ميان دولب ، چشم به در ، بلکه بياييد و تنهايي را در به در کنيد

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۱

دست و دلم مي لرزد ـ من که از خير نشاني گذشته بودم ، دل به دل باد داده بودم و هم پاي راه گشته بودم ، عجيب است چنين بيم ناک صورتک هاي غريبه باشم ـ مدام از خودم پرسيده ام مبادا نا امني ، در من ريشه دوانيده بوده است و من غافل بوده ام ـ مبادا اين ، ريشه در کودکي رفته از پيش رو داشته باشد ـ ريشه در پي و بن آدمي که من ام ـ نه ، دوست نمي دارم خودم را به خطا شناخته باشم ـ دست و دلم که بلرزد ، خويش را هم غريبه اي گم شده کوچه ها خواهم انگاشت ـ

پنجشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۱



دريا از تن تو مي گذرد و
موج بر مي دارد
مرا مي جويد
مي خروشد و باز آرام مي يابد

باد از ميان گيسوان تو
خيز بر مي دارد
مي تازد تا جان من
مي گردد و نقش پاي ساليان
در هم مي سازد

بانو
مبادا در غروب
با عطر زعفران تنها بمانم
مبادا
تو پا پس کشيده باشي و
خاطرات اين روزها در من
به گل نشسته باشند

5/4/81 تهران

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۱


در دوران کودکي هيچ گاه نخواسته بودم که خلبان باشم ، اما اين دليل رد دلبستگي من به پرواز نيست ـ پرواز براي من يعني بيرون شدن از محيط به قصد محاط شدن بر زمان و مکان ، و چه تجربه اي شيرين تر و پربارتر از اين ؟
دعوي و دعواي مردمان ، همه بر سر واژه هاست ـ بر سر باري که هر واژه با خود مي کشد و يا نقشي که در صف آرايي و خلق يک جمله به عهده دارد ـ ريزبيني و ميزان سخت گيري هم ، البته خصيصه اي است که هم پاي تساهل و ميزان بردباري ، تعريف ذهني مردمان و بالطبع برخوردشان با واژه ها را مي سازد ـ عزيز من بيا پاراگراف بالا را دوباره مرور کنيم ـ مي بيني ؟ همراهي يا جدايي ما بسته به نگاهي است که تو هنگام مواجهه با واژه پرواز خواهي داشت ـ خوب ، راست مي گويي ، شايد اين گونه به نظر بيايد که صحيح تر آن است که از توافق يا عدم آن ، نسبت به دريچه ديد حاضران در يک گفتمان سخن بگويم ـ من در آن بالا تعريف و نگاهي خاص از مفهوم پرواز بدست داده ام که شايد تو هم نظر باشي و شايد نه ـ منطق زندگي هم که منطق صفر و يک يا سياه و سفيد نيست ، پس شايد کمي هم نظر باشي يا آن که بيشتر مخالف ـ حالا کاري هم ندارم به اين که ميزان اين کمي يا بيشي را چه گونه مي توان سنجيد ـ در هر حال شايد اين گونه به نظر بيايد که تو ، در مقابل نگاه من به پرواز ، موضعي خواهي داشت و از پس آن حرفي ـ حرفي که با جمله ها ادا خواهد شد و جمله صفي از واژه هاست ـ به همين اعتبار مي گويم که دعوي ودعواي مردمان ، تنها و تنها بر سر واژه است ـ من به تو گفته ام : پرواز ـ تو شنيده اي : پرواز ـ من به قصدي خودآگاه يا ناخودآگاه ، باري بدان واژه داده ام از زاويه ديد خودم ـ تو به عمد يا سهو ، برداشتي از اين واژه خواهي کرد که زاييده زاويه ديد توست ـ عزيز من ، در اين زندگي که هميشه قصد و مجال و حوصله نشستن ، تشريح و توضيح تعاريف و در نهايت ، رسيدن به نقطه اي روشن نيست ـ
چه سرگردان ، نوشته ام تا بخواني ـ نام بيماري ام را دانسته اي : ايده آليسم ـ چه سرگردان شده ام از اين واژه ها ـ واژه هايي که با دعوي شان مي توانند بسي مخرب باشند ، چون يکي نخ پنبه اي نرم در آرزوي گردني ـ

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۱

از سايه ها بيم دارم ـ از اين رنگ تحميلي خاکستري که گاه پاشيده مي شود بر من ، بيم دارم ـ هجومي ناخوانده است ، از پس آمدن سپلشت و زائيدن زني ، تا که مگر مهمان بنامم اش ـ سايه ها هميشه گرسنه اند و در گستره خويش به دنبال لقمه اي مي گردند ـ من از سايه ها ، بيم ناک ام ـ هراس و دل آشوبه اي به هم آميخته ، و شايد خوفي نهان ـ در برابر سيطره سايه ، اين گونه ام ـ
سايه با حرف سين آغاز مي شود ، هم چنان که سکوت ، هم چنان که سرما ـ و شايد بيهوده نيست که صدا را اين گونه با حرف صاد ، آغار نوشتن مي کنند ـ فاصله اما ، چرا در ميانه خويش ، با سين نوشته نشود ؟ سايه ها که مي خواهند معرف فاصله ها باشند ، و من که بيم دارم ـ نه ! من هراس ناک ام ، که در پايان حس خويش به حرف سين رسيده ام ـ
آه ! چه جالب ـ سفري با سين ، از سايه تا فاصله ، و آن گاه ادراک جغرافياي هراس !

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۱

جدايي يا رويارويي
ديگر خيال باطلي است ، بانو
حالا که خودت مي آيي
و در پايان هر جمله مي نشيني
در انتظار جمله اي ديگر
بر آستانه خط کشي کاغذ
تا مبادا آهنگ لحظه هايي که بر شاعر گذشته اند
بريده بريده و پاک شونده از ذهن
باز خوانده شود

هر چه تلخ ، هر چه دور
از آسمان چشم ها
باران تيغ هم که ببارد
ديگر آميختگي و در خودزايي ما
بر اين بستر جوهري پر نگار
انکار ناشدني است ، بانو

19/3/81

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱


رو به مه ايستاده ام ـ انگار کن پشت پيچي تيز ايستاده باشي ، درست در نفس بر سينه کش تند گردنه اي ـ
پا به مه گذارده ام ، قصد سراشيب آن سوي اين گردنه نفس بر کرده ام در آرزوي پهن دشتي که در آن ريشه توانم کرد ، سايه اي توانم گسترد و به باري گران توانم نشست ـ انگار کن در دم ، دم به دم ، تمام اوراد تسکين دهنده و نيرو بخش را با صدايي بم و مردانه ، براي خويش تکرار مي کنم ـ در مه رفتن هم سودايي است هم چنان که تکيه زدن بر پژواک اورادي که مي خوانم ـ ديگر برايم تفاوتي هم نمي کند که بعدها نتيجه بگيرم که اين روزها بيشتر شيدا بوده ام يا سودايي ـ ـ ـ
عزيز من ، بانو ! تنها به تکرار به من بگو انگار کنم که آن سوي اين گردنه سر در مه فرو برده ، سراب تلخي نيست

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۱